
تصویر: No-Words
> یکی هست، یکی نیست.
توی قصه ی من، یه دخترک هست و یه پسرک.
دخترک قصه ی من سردشه.
دلش می خواد پسرک کنارش بمونه تا اون گرم بشه.
پسرک هم سردشه.
پسرک بدون اینکه به روی خودش بیاره، یه جا واسه ی خودش، زیر پتوی دخترک پیدا می کنه.
یه گوشه از بالش رو هم برای خودش قرض می گیره.
چند لحظه بعد ...
دوتاییشون، زیر یه پتوی گرم و نرم، کنار شومینه بودن.
دخترک قصه ی من، همیشه سردشه.
بعضی وقتا هم گرمشه.
نوک انگشتاش سرد ترین نقطه ی بدنشه.
پسرک قصه ی من، همیشه داغه.
داغ و آتیشی... .
ولی حیف که دخترک همیشه کنارش نیست تا گرمش کنه.
پسرک، اکثر اوقات انرژی هاش رو هدر رفته می بینه.
یک فوج انرژی قلمبه، برای فوران...!.
> پسرک انگشتای کوچولو و نازک دخترک رو به نوبت توی دستش میگیره و با نفسش گرمشون می کنه.
بعضی وقتا هم یواشکی می بوسدشون.
دخترک متوجه می شه. ولی به روی خودش نمیاره.
بعضی وقتا هم انگشتاشو از بین انگشتای پسرک می دزده.
این کار پسرک رو حریص تر می کنه که انگشتاشو سفت نگه داره.
پسرک از بوسیدن انگشتای دخترک، خوشش میاد.
خوشش میاد دیگه...!.
اون دلش می خواد دخترک یه مدت طولانی پیشش باشه و همش ببوسدش.
مثلا، یه شب تا صبح.
نه، این خیلی طولانی نیست!.
مثلا یه ...
دستها و لبهای پسرک، گرمترین نقاط بدن اون هستن.
خوب بلده ازشون چطور استفاده کنه.
با کف پاهاش، پاهای دخترک رو ماساژ میده.
اون خوشش میاد. لذت می بره. شایدم اینطور وانمود می کنه.
پسرک قصه ی من از وانمود کردن احساسات غیر واقعی، خوشش نمیاد.
عجیبه، با اینکه دخترک سرماییه، ولی صورتش همیشه گرمه.
صورت خیلی نرمی داره.
پسرک، دفعه ی اولی که بدون اجازه به صورتش دست زده بود، این رو فهمید.
یک صورت نرم، برای نوازش...!.
> پسرک براش حرف می زنه.
از وقتایی که هنوز دخترک پیشش نبوده.
از حرفایی که هنوز دخترک بهش نزده.
از احساساتی که هنوز دخترک براش رو نکرده.
از نامه هایی که هنوز دخترک براش ننوشته.
دخترک...
هنوز هم نیست و حرف نمی زنه و احساسات رو نمی کنه و نامه نمی نویسه.
و پسرک...
هنوز هم هست و حرف می زنه و احساسات رو می کنه و نامه می نویسه.
تمام نامه ها رو توی یک پاکت بزرگ میذاره و روش می نویسه: "نامه هایی که برای قلبم می نویسم"
یک نامه، برای قلبم.
> دخترک پشتشو می کنه به پسرک.
کمرش رو می چسبونه به سینه ی اون.
پاهاش رو توی شکمش جمع می کنه.
پسرک، دستش رو حلقه می کنه دور گردن دخترک.
دخترک، خیلی از اینجوریا خوشش میاد.
پسرک عاشق اینه که صورتش رو توی موهای پشت گردن باریک و سفید دخترک گم کنه.
حیف که موهای دخترک به تازگی خیلی کوتاه شده.
آخه آرایشگرش فقط هر مدل جدیدی رو که یاد می گیره، می زنه.
ایندفعه، خروسی بلده!.
پسرک قصه ی من با دستای گرمش صورت نرم دخترک قصه ی من رو نوازش می کنه.
هر دوتاییشون، خیلی اینجوری خوابیدن رو دوست می دارن. خیلی... مثلا زیاد.
سخت، توی هم می پیچن.
و حالا دیگه اونا گرم و نرم گرفتن خوابیدن.
خوب دیگه ...
شبشون به خیر.
یک رویا، برای ابد.

می خواهم داستانی را برایتان بازگو کنم که سرنوشت یک کوهنورد است. کسی که می خواست قله ی بلند ترین کوه را فتح کند. کوهنورد پس از سالها آماده سازی، ماجرا جویی خود را آغاز کرد. ولی از آنجا که افتخار کار را تنها برای خود می خواست، تصمیم گرفت به تنهایی صعود کند. سیاهی شب، بلندای کوه را به تمامی فرا گرفته بود و کوهنورد هیچ چیز را نمی دید. اصلا دید نداشت. ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. او همینطور بالا می رفت. بالا و بالا تر. چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و به سرعت سقوط کرد. در حال سقوط فقط لکه سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. کوهنورد همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد چه اندازه مرگ به او نزدیک است. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه سکون، برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد:
کمک!
ناگهان طنینی از آسمان شنید که پاسخ گفت:
- چه می خواهی؟
- نجاتم بده.
- واقعا باور داری که می توانم نجاتت بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی را که به دور کمرت بسته است، پاره کن!
یک لحظه سکوت...
و کوهنورد تصمیم گرفت که با تمام نیرو محکم به طناب بچسبد.
...
صبح روز بعد، گروه نجات جسد یخ زده کوهنوردی را پیدا کرد که بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم آنرا نگه داشته بود.
و دردناک است که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت! تنها یک متر...!
و تو...
چه اندازه به طنابت وابسته ای؟
آيا حاضری آن را رها کنی؟
در مورد خداوند هرگز يک چيز را فراموش مکن و به ياد داشته باش که...
او، همواره، تو را با دست راست خود نگاه داشته است.
کردیت: گروه روزنه
> هر چند استفاده از مطالبی که قبلا در سایت و یا بلاگ دیگری عرضه شده به دور از رفتار حرفه ای گریست، اما این از اون نوشته هاییست که خوندنش، عجیب آدم رو به فکر وا می داره و حق این قسم دست نوشته ها، نشر اونهاست. امیدوارم که حق مطلب ... . "با سپاس فراوان از گروه روزنه".
> حالا، اگه احساس می کنی وقتشه، طنابت را پاره کن.
> دوباره یه چند وقتیه که بد جوری دلم هوایی شده.
> الان دلم کلیسا می خواد. دلم می خواد امشب با شنیدن یه سونات قدیمی به خواب برم. حیف. ورونیکا نیست که برام بنوازه. می خواد خود کشی کنه!. خودش بهم گفت...! ادوارد هم نمی تونه جلوشو بگيره...! مگه ...



